گوگل خوان

آمار سایت

لینک Rss مطالب

جستجو

Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS
 

در امتداد نگاه
29 ارديبهشت 1391 ساعت 10:49

گاهی بی قاعده لابه لای عکس های قدیمی می چرخم.... خاطرات ما تا همیشه زنده اند. و چشم انتظار گوشه چشم ما، دست در دست زمان می رقصند. مثل همین عینکی که سال ها پا به پای چشم های من پیش آمد. همراه نیمه راه نشد. هر صبح به پیشوازم می آمد و زودتر از من نمی خوابید. فقط وقت خواب، همخواب نبودیم. می گفت برای رویاهای شیشه ای خوابت شیشه نمی خواهی!
خیلی سال با من بود. برایم سبد سبد نگاه می آورد و با هم مانوس شده بودیم. پیر شده بود. هر دو پیر شده بودیم؛ اما او به دل جوان من دلخوش بود و من به دل صاف او. خط خطی نبود و عاشقانه نگهبان نگاهم بود و ماند.  سال ها گذشته بود و خسته. پوکی استخوان گرفته بود. چند باری شکست، اما رهایش نکردم. شکستکی اش را جوش دادم. گفتند کهنه شده، گفتم خاطرات کهنه عزیزترند. تا آن روز که دوستی به طعنه گفت این قاب دیگر ارزشی ندارد. او بر چشمانم نشسته بود و هوشیار و شنید. خیلی دلش شکست و افتاد و شکست... دلِ شکسته را دیگر نمی توان جوش داد.
...و من گمان نبردم که او تنها یک قاب معمولی و فلز و شیشه است. او رازدار سال‌ها تماشا کردن من بود. گذاشتم ‌اش روی میز و خودش می دانست که به تصاویر اعتقاد دارم. عکس گرفتم. با هم عکس گرفتیم. دست انداخت دور گوش هایم. با همان درد شکستگی، لبخند زد. من اما بی لبخند. خاطراتش را قاب گرفتم. قاب شکسته را هم دور نینداختم. جایی همین حوالی ست... در امتداد نگاهم.

نظرات (1) | لینک ثابت

 
سلام سجاده
27 ارديبهشت 1391 ساعت 00:00

آقای بهجت را دوست دارم؛ و عرفان را و آرامشی را که به ذات معبود وصل است. سخت است. به این مرتبت رسیدن عجیب سخت است. ریاضت نفس می خواهد تا لذت وصل حاصل شود. آقای بهجت به نجوای بی واسطه ی دل رسید. با خدایی که همه ی دلش را نور داده بود. نمازش از جنس بهشت بود و عظمتش شبیه بی انتهایی آسمان. کنارشان که می نشستم نیروی درون شان فراتر از تحمل درونه ی سلول هایم بود. او از دنیایی که هیچ چیزش راضی کننده ی مطلق نیست، به کل عبور کرد و به نور مطلق رسید. امروز سومین سالگرد فقدان بی بهجتی زمین است....
Ø در روز رحلت
Ø در سال گشت اول

Ø در سال گشت دوم

نظرات | لینک ثابت

 
در امتدا پلی شکسته
22 ارديبهشت 1391 ساعت 16:56

دیشب خواب یکی از خاطرات کودکی ام را دیدم. بخش هایی از آن را که در زمانی نامعلوم جاری بود. باز یادم افتاد...همان روزی را که تازه چند روز از عید گذشته بود و من هشت ساله بودم. عازم سفر عیدانه بودیم و طولانی. خیلی راه آمده بودیم. هوا گرم شده بود... بابا ییلاقی را نشان کرده بود که می گویند خیلی عالی ست و نهرهای روان دارد و دشت و گله و شبان. ما هم سراپا شوق، که این چگونه چشم اندازی ست که چشم انتظار ماست. تا رسیدیم به یک رودخانه پر از آب جاری و حتی خروشان. دوسویش بقایایی از پلی شکسته باقی بود و البته خبری از اصل پل نبود. یکی از اهالی گفت که در سیلاب چند شب قبل، پل نیر بی نصیب نمانده و احتمالا الان در دوردست ها شناور است. خدا هیچ مسافری را گرفتار راه بلدِ نابلد نکند. همان آقا به بابا گفت که "رودخانه عمقی نداره و ماشین تان هم که خارجیه و توان داره!"... بابا هم ماشین دوست، از تعریف آقا به وجد آمد و دل به دریا زد و پژوی 504 اش را به رودخانه!...
هنوز هم متحیرم که پدر عزیز، چگونه و بر مبنای چه منطقی، ماشین را قایق فرض کرد! فرضی که توسط رودخانه پذیرفته نشد و درست وسط آن متوقف شدیم. ماشین خاموش شد و جریان آب هم داشت زور می زد تا ما را به همسایگی پل شکسته ببرد. دقیق یادم هست که آب تا سطح دنده بالا آمده بود. وحشت کرده بودم. بابا بیهوده استارت می زد؛ احتمالا جهت پاسخگویی به تاریخ که تلاش خودش را کرده است. اما بدیهی بود که زور ما به آب نمی رسد و کارمان آب در هاون کوبیدن است. بعدها شبیه حالت مان در آن روز را در فیلم تایتانیک دیدم. وقتی آب دریا آرام آرام بالا می آمد و آدم ها در اعماق آب، آرام می گرفتند. سرانجام همان اهل روستایی که ما را به این مکافات انداخته بود، رفت و چند نفر را خبر کرد و با تراکتور به دادمان رسیدند. موتور پژو کلا سوخت و چند روزی همان جا ماندگار شدیم. اگر درست یادم مانده باشد، صد هزارتومان آب خورد و در آن سال ها خیلی پول بود. البته بابا باز هم کوتاه نیامد و قبول نکرد که اشتباه کرده: "بعضی تجربه ها یه کم خرج داره. مثل همین. ولی عوضش کلی هیجان داشت و برات یه خاطره ی درست و حسابی شد!"

نظرات (3) | لینک ثابت

 
در آستانه ی آدینه و آینه
01 ارديبهشت 1391 ساعت 11:44

 

 


 

خب در هر صورتی، عبور عمر برقرار است و روزهایی که گمان می کنی فرا نمی رسند، می رسند و می گذرند و طبعا دنیا در برابر هیجانات ما نسبت به روزی خاص، هیچ تعهدی ندارد...
و همین گونه است که فروردین 91 هم تمام می شود و اردیبهشت با آدینه فرا می رسد. راستش حرف فلسفه ی عمر و زمان و نسبیت لحظات را که نمی شود به چنین بهانه ای طرح کرد. یا حتی شتاب زمان برای رسیدن به آنتروپی را...
اما شاید بشود در برابر آینه بایستیم و موهای جوگندمی را بشماریم!

نظرات (3) | لینک ثابت

 
رنگ تازه ی آسمان
01 فروردين 1391 ساعت 08:45

همین چند لحظه قبل بود که صبح امروز در آفتاب سالی تازه آرام گرفت؛
و همه‌ی خیال ها
پر از طراوت و تازگی شدند. 
ایمان دارم که آسمانِ بامدادِ فردا با رنگی تازه برای‌مان نقاشی می شود.
با قلمی تازه‌تراش که تک‌رنگ نیست؛
رنگین‌کمان است.
و هر رنگش شبیه یکی از همان رویاهایی ست که در برابر نگاه نهنگ مهربان دل مان، نجوا کردیم؛
در پی دنیایی تازه...
خدا که می‌داند هر بار و هر سال با چه حالی، "حول حالنا" را زمزمه می‌کنیم
و امسال هم

هفت‌سینی که پر از سیب و ساز است؛
در انتظار آوازی تازه.
رنگ تازه ی آسمان تان مبارک.

نظرات (6) | لینک ثابت

 
 
Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS